تبليغاتX
سپیدار


سپیدار

محرم وصفرم تموم شد و ما آدم نشدیم. قصه ما آدما قصه طول ودرازیه. شنیدی قصه اون نامردایی را که نرفتند با امام حسین و بعد از شهادتش براش گریه کردند اما چه سود وفایده؟

خدا کنه ما اونجوری نباشیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 17:20  توسط امیر میری  | 

هرکاری میکنم که بنویسم نمیشه! نمیدونم چرا از تشییع جنازه شهید رمضانی که اومدم یه شرم وخجالتی تمام وجودما گرفته.

خیلی ها بودند و خیلی ها هم نبودند!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 22:54  توسط امیر میری  | 

غروب که شد راه افتادم تا رسیدم به تپه اما پرچمی نبود تا پاش بشینم وتکیه بهش بزنم.تکیه دادم به ستونهایی که بنا را تا آسمون پیوند زده بود.

بلندگویی و صوتی نبود تا بگم :صادق جون حاج مهدی را برو. از تو موبایلم اوردمش وپخشش کردم:

تو این زمین پر بلا      دلم پریشون غم

فضای محضون چشام   ستاره بارون غم

کاروانی نبود تا رفتنشا نگاه کنم به غیر ماشینای مدل بالا وپایین که بی توجه به تپه رد میشدند...

آره.دلم هوای فکه کرده بود اما ما کجا وفکه کجا؟ تا بودیم فکر میکردیم لایق بودیم ولی حالا که نیستیم میفهمیم لیاقت نداشتیم...

امید من دلخوشی من هم دم من     دل خواهر طاقت دوریتا نداره...

اه.حالا چه وقت تموم شدن باطری بود... من موندم وفضای سنگین سکوت شهدای گمنام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:15  توسط امیر میری  | 

آمد ورفت    مثل هر سال    بدون هیچ سر وصدایی. مثل هرسال...  مثل آن موقع که عده ای ... بدن مطهر شهدا را که در جلو مانده بود بهانه بزدلی او کردند و او بی سر وصدا رفت و آمد. آمد وهمه آنها را آورد تا خود ماند و هر سال آمد ورفت...                             

در زمان غیبت انتظار یعنی شهادت.

به یاد شیردل لشکر خدا شهید مهدی زین الدین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 20:35  توسط امیر میری  | 

بعضی وقت ها شده که ندونی چته وهر کاری میکنی نمیفهمی باید چیکار کنی؟

اینا چیزایی هست که به ذهنم رسید.

امشب سر در گریبان میکنم 

چاک چاک است دل من

از دوری دوست

وکیست که مرا یاری کند؟...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 20:48  توسط امیر میری  | 

شاید توی خاک  توی خاک های جنوب فرو برویم...

اما نه اگر ممکن بود که رفته بودیم. روزها در رونده ترین خاک جنوب زندگی کردیم ولی در آن فرو نرفتیم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 21:19  توسط امیر میری  | 

۵۲ شب مانده کمر خم بشود

۷۲ عاشق ز زمین کم بشود

۷۲ میدان بلا در راه است

۵۲ شب مانده محرم بشود!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 14:31  توسط امیر میری  | 

نمي توانستم

ديگر نمي توانستم

صداي پايم از انكار راه برمي خاست

و يأسم از صبوري روحم وسيعتر شده بود

و آن بهار و آن وهم سبز رنگ

كه بر دريچه گذر داشت،با دلم مي گفت

"نگاه كن

تو هيچ گاه پيش نرفتي

تو فرو رفتي"

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:25  توسط امیر میری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 22:11  توسط امیر میری  |